خرید بک لینک
عید قربان است خداوندا چه قربانت کنمخانه ای جز دل ندارم تاکه مهمانت کنمگر تو مهمان دل زارم شویغمگسار قلب بیمارم شویجان من گردد فدایت ای خداسینه ام گردد سرایت ای خداگرد آن خانه چو پروانه بگردم روز و شببی خبر از خود چو دیوانه بگردم روز و شبعاشقم من عاشق روی تواممن غلام کوچک کوی توامای خدا از عشق محرومم مکنبا گنهکاران تو محشورم مکنعید قربان قلب من قربان دوستهرچه از او میرسد،خوب و نکوستشاعر: مهری طهماسبی دهکردی❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️عید قربان آمده ای دوستان شادی کنیدیادی از پیغمبر توحید و آزادی کنیداو که در راه خدا از مال و فرزندش گذشتبا تبر بت های جهل و خودپرستی را شکستبنده ی پاک خدا و پیرو الله شدنامش ابراهیم بود اما خلیل الله شدشاعر:مهری طهماسبی دهکردی + نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۴۰۳ ساعت 11:18 توسط مهری طهماسبی دهکردی  | 

برچسب: نویسنده: مینا شریعتی تاريخ: شنبه 30 تير 1403 ساعت: 23:54

یا علی:در غدیرخم پیمبر دست ِتوتا گرفت و گفت از اوصاف تو،تو برای شیعیان گشتی امامچون پیمبر کرد حجت را تمام:«هرکسی را که منم مولای اوشد علی هم رهبر و مولای او»بعدِ پیغمبرچه محنتها کشیدی یا علیبهرِ حفظ دین چه زحمتها کشیدی یاعلیتا نیفتد فتنه در دینِ نبیلب فرو بستی ز گفتن، یاعلیدردها انباشتی در سینه اتشد پر از غم سینه ی بی کینه اتدردها با کس نگفتی ،جز به چاهدر دل شب ،شاهدت:انجم و ماهگرچه بودی شیعیان را رهنمالیک افتادند در راه خطادشمنانت آتش کفر و نفاق افروختندمسلمین را در میانش سوختندلیک هرکس با تو گردید آشنادورماند از آن همه کفر و خطاعدل و داد و مهر و احسانت،علیاسوه ای شد بهرِ یارانت،علیاین زمان چون دُرِّ نابی در صدف،گشته ای مدفون تو در شهر نجفجان من قربان نامت ،یاعلیجان فدای آن مرامت،یاعلیشاعر:مهری طهماسبی دهکردی + نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر ۱۴۰۳ ساعت 7:46 توسط مهری طهماسبی دهکردی  | 

برچسب: نویسنده: مینا شریعتی تاريخ: شنبه 30 تير 1403 ساعت: 23:54

سه بزغاله ي دانايكي بود يكي نبود غير از خدا هيچ كس نبوديه خانوم بزي بود كه سه تا بچه داشت. او و بچه هاش توي يك خونه ي قشنگ زندگي مي كردند. خونه ي اونها توي يك دشت باصفا و پر ازعلفهاي تازه و گلهاي قشنگ قرار داشت.اونها همسايه نداشتند. فقط يك خونه اونجا بود اونهم خونه ي بزها بود. اسم بچه ها شنگول و منگول و حبه ي انگور بود. خانوم بزي و بابابزي اسم بچه ها را از روي داستان معروف بزبزقندي انتخاب كرده بودند. پدر اونها براي كار به شهر رفته بود. اما خانوم بزي حاضر نشده بود به شهر بره. مي گفت هواي شهر براي بچه ها خوب نيست، بهتره بچه ها توي آب و هواي پاك و سالم رشد كنند. آقا بزي هم گاهي وقتها مي آمد و سري به زن و بچه اش مي زد و براشون سوغاتي مي آورد و دوباره به شهر برمي گشت. يك روز او براي هركدام از بچه ها يك اسباب بازي كنترلي آورد. براي شنگول يك خرس قهوه اي كهمي تونست راه بره و دستاشو تكون بده و سر وصدا راه بندازه، براي منگول يك آدم آهني پر سرو صدا و براي حبه ي انگور هم يك ميمون بامزه آورد كه مي تونست جيغ بكشه و پشتك و وارو بزنه. بچه ها از اسباب بازيها ، خيلي خوششون اومد و از باباشون تشكر كردند. وقتي بابا مي خواست به شهر بره، خانوم بزي گفت : منم باهات ميام تا از شهر يه چيزايي واسه خونه بخرم. بچه ها گفتند: يعني ما بايد تنها بمونيم؟خانوم بزي جواب داد: بله شما ديگه بزرگ شديد و بايد ياد بگيريد از خودتون مواظبت كنيد. مي خوام ببينم توي اين سه روزي كه من و باباتون خونه نيستيم، چكار مي كنيد. بعد هم تمام كارهايي راكه بچه ها بايد انجام مي دادند، به اونها گفت و سفارشهاشو كرد و رفت. تا اون روز سرو كله ي هيچ گرگي اون طرفها پيدا نشده بود. اما يك روز بعد از رفتن خانوم بزي ، يه گرگ به دشت باصفا اومد.

برچسب: نویسنده: مینا شریعتی تاريخ: شنبه 30 تير 1403 ساعت: 23:54

صفحه بندی